

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر «هل اتی»
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا میخوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به صدای آسمانی اشاره دارد که جان را به بازگشت فرا میخواند. جان با شوق و اشتیاق به این ندا پاسخ میدهد و از نادلانی و بندگی میگوید. او از آرزوی رهایی از زندانی که در آن گرفتار است سخن به میان میآورد و در جستجوی نور و زندگی، با یاد آوارگی و غریبی از سرزمینش ابراز میکند. احساس ناامیدی از جدایی و پویایی به سوی هدفی والاتر او را در بر میگیرد؛ جایی که دوستان و رفقایش در انتظار او هستند و صداهایی او را به سمت شاه و عشق میخوانند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
