

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۰
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق عمیق و بیپایان خود اشاره میکند که به قدری درگیر آن است که از خود بیخبر است. او میگوید که تنها آرزویش جمال معشوق است و هیچ چیز دیگری نمیخواهد. عشق او به حدی قوی است که تمامی دنیا را تحت تأثیر قرار میدهد و حتی از فراق معشوق نیز بیخبر است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تمامی وجودش وابسته به عاشقانههای این عشق است و برای آن آماده است تا تمام وجودش را فدای معشوق کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
