

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۱
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم
به میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل خود را همچون غلام آفتاب معرفی میکند و از طبعی روشن و پرانرژی سخن میگوید. او تصریح میکند که نمیخواهد به شب و خواب بپردازد و تنها به حقیقت و روشنی میاندیشد. شاعر احساس میکند همچون درختی است که از اصل دور افتاده و در عین حال به زیباییهای آفتاب اشاره میکند. او در عشق و شیدایی خود ناتوان از بیان دقیق احساساتش شده و در مواجهه با عشق الهی، از دلش و بوی عشق سخن میگوید. در نهایت، شاعر بیان میکند که اگرچه دلش پر از آتش و شور است، ممکن است در بیان این احساسات دچار تردید شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
