

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۲
تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی
نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی
ز کف بجز تو ساقی ندهد طرب شرابم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساسات عمیق و سردرگمی خود در روابط عاشقانه میپردازد. او از ملول شدن معشوق از خود و سرعت حرکت او در زندگی مینالد و به تلاشی برای جلب توجه و محبت او میپردازد. در عین حال، شاعر اذعان میکند که وجودش وابسته به معشوق است و بدون او دچار درد و آتش عشق میشود. احساس ناامیدی و غم در اشعارش مشهود است و به امیدی برای به دست آوردن آرامش و وصال میانجامد. همچنین، شاعر به تضاد بین عشق و فاصله تأکید میکند و از ناتوانی در جستجوی محبوب صحبت میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشقش به معشوق فراتر از کلمات و پاسخهای معمولی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
