

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۳
هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیدهام چو مردان
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تجربیات درونی و نبردهای روحی خود میپردازد. او از هذیان و جفای دشمن سخن میگوید و دلی پر درد را توصیف میکند که به رازهای عمیق انسانی پی برده است. شاعر به عیوب خود اعتراف میکند و از دشمنی که به او جفا کرده، رنج میبرد، اما در عین حال به آگاهی و شادی درونی دست یافته است. او از تکروی خود سخن میگوید و به دوستان و همدمان خود پیام میدهد که در مسیر خود باید از بندهای فکری رها شوند. در نهایت، شاعر از یادآوری وجود خدا و طرفدارانش یاد میکند و بر لزوم خودسازی تأکید دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
