

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۱
در فروبند که ما عاشق این میکدهایم
درده آن باده جان را که سبک دل شدهایم
بَرجَه ای ساقیِ چالاک میانْ را بربند
به خدا کز سفر دور و دراز آمدهایم
برگشا مُشکِ طرب را که ز رَشک کفِ تو
از کف زُهره به صد لابِه قدح نَستَدهایم
در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا
چاره رطل گران کن که همه می زدهایم
زان سبو غسل قیامت بده از وسوسهام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و شوق خود به میکده و شراب میپردازد. او از ساقی میخواهد که غفلت و حسرت را کنار بگذارد و مجال بادهنوشی را فراهم کند. در ادامه، اشاره به تلاشها و دردهای عاشقان دارد و به نوعی از فلسفه و تئوریهای بیفایده نیز انتقاد میکند. شاعر خود را به عنوان موجودی خاص و فراتر از محدودیتهای متداول انسانی معرفی میکند و در نهایت بر اهمیت عشق و لذت در زندگی تاکید دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
