

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۳
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو توی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو توی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و محبت خود به معشوق اشاره میکند و دعوت به گردهمایی میکند تا با یار شکرلب خود دمزنی کند. او بر این باور است که در این بزم، وجود باده و گلها بیاهمیت است و ارزش اصلی به حضور معشوق برمیگردد. عشق او به معشوق و تأثیر آن بر جان و دل را توصیف کرده و به نعمتهای عشق و همدلی اشاره میکند. شاعر از مفاهیم نمادین چون سیمرغ و دریا بهره میبرد تا جایگاه خود و معشوق را نشان دهد و در نهایت اشاره میکند که شمس تبریزی، معشوقی گرانقدر و منبع گنجینههای معنوی اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
