

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۴
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا در گفتگویی بین عقل و عشق، به تبیین تضاد بین دنیای مادی و ابعاد معنوی فرد میپردازد. عقل بر این باور است که میتواند با کلمات و الفاظ، حقیقت را پنهان کند، اما عشق میگوید باید از عمق جان به دیگران نزدیک شد. شاعر به ویژگیهای والای انسانی، که فراتر از ظواهر دنیوی است، اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ چیز مادی نمیتواند جذابیت و زیبایی واقعی را پنهان کند. او شمس تبریزی را مورد توجه قرار داده و میگوید که فقط با شناخت معنوی و عشق واقعی میتوان به حقیقت وجود او پی برد. در نهایت، مولانا تأکید میکند که فرشتهخو بودن انسانها و عمق درک آنها را نمیتوان با ابزارهای دنیوی به دست آورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
