

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۷
می رسد بوی جگر از دو لبم
می برآید دودها از یاربم
می بنالد آسمان از آه من
جان سپردن هر دمی شد مذهبم
اندکی دانستیی از حال من
گر خبر بودی شبت را از شبم
مکتب تعلیم عشاق آتش است
من شب و روز اندرون مکتبم
روی خود بر روی زرد من بنه
دست نه بر سینهام کاندر تبم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج عشق و شوق آتشین خود سخن میگوید. او احساس میکند که هر لحظه از زندگیاش تحت تأثیر این عشق است و آه و نالهاش حتی آسمان را نیز به گریه وا میدارد. شاعری که در مکتب عشق آموخته است، میخواهد معشوقش حال او را دریابد، اما ترس معشوق از آسیب دیدن و سوختن وجودش مانع از نزدیک شدن به او میشود. در نهایت، شاعر در حالی که به عشقش اشاره میکند، از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
