

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۸
عاشقم از عاشقان نگریختم
وز مصاف ای پهلوان نگریختم
حمله بردم سوی شیران همچو شیر
همچو روبه از میان نگریختم
قصد بام آسمان می داشتم
از میان نردبان نگریختم
چون که من دارو بدم هر درد را
از صداع این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت
داروم من همچنان نگریختم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در غزل با بیانی عاشقانه و عارفانه از فرار از دلبستگیها و مصائب زندگانی میگوید. او به صفت عشق و وجودیاش اشاره کرده و با جسارت از هر تهدید و درد میگریزد. در عین حال، با وجود سختیها، به دنبال زندگی و زندهبودن است و به دارویی که خود برای دردهاست، اشاره میکند. در پایان، ورود شمس تبریزی، مظهر عشق و حقیقت، را به عنوان یک تغییر مهم در زندگیاش بیان میکند و از آن نیز میگریزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
