

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷
من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من ماندهست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بیجان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس جدایی و هجرت سخن میگوید و بیان میکند که با وجود فراق، هنوز به عشق و وصل او پیوندی عمیق دارد. او خود را در جستجوی معشوق میبیند و به نوعی که به عشقش دلبسته است، به سفر و حرکت در بیابان و فضاهای مختلف تشبیه میکند. در خلال این سفر، او به مشکلات و تردیدهایی که وجود دارد اشاره میکند و در عین حال، نشان میدهد که پیوسته تحت تأثیر نیروی نامرئی معشوق است. شاعر به صورت نمادین از قطرهها و ذرهها پرده برمیدارد و به جانب معانی والایی حرکت میکند، تا همگان دریافت کنند که این مسیر پایانناپذیر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
