

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۸
من به سوی باغ و گلشن می روم
تو نمیآیی میا من می روم
روز تاریک است بیرویش مرا
من برای شمع روشن می روم
جان مرا هشتهست و پیشین می رود
جان همیگوید که بیتن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان
مست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من
از برای عیش کردن می روم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به سوی باغ و گلشن میرود، اما معشوقش او را ترک کرده است. او با اینکه در تاریکی و فراق قرار دارد، دلش به روشنایی و شمعی که میداند پیش رو دارد گرایش دارد. حالش از دلتنگی به شدت آشفته است و در جستجوی معشوق، خود را حتی از وجودش میگذراند. بوی خوش سیب و لذت عیش، او را به جلو میبرد و علیرغم سرسختی ظاهریاش، در عمق وجودش آسیبپذیر است و با هر قدم به سوی محبوبش میرود، حتی اگر به درد و آتش دچار شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
