

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۹
آتشی نو در وجود اندرزدیم
در میان محو نو اندرشدیم
نیک و بد اندر جهان هستی است
ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم
هر چه چرخ دزد از ما برده بود
شب عسس رفتیم و از وی بستدیم
ما یکی بودیم با صد ما و من
یک جوی زان یک نماند و ما صدیم
از خودی نارفته نتوان آمدن
از خودی رفتیم وانگه آمدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تجربیات روحانی و تحولی درونی میپردازد. او از آتش جدیدی در وجودش سخن میگوید که او را به ساحت جدیدی از وجود میکشاند و در مییابد که در جهان، نیکی و بدی همواره در کنار هم وجود دارند. او بر این باور است که ما در اصل از یک اصل واحد هستیم و از خود فراتر رفته، به وحدت میرسیم. همچنین عشق را به عنوان نیرویی که انسان را به مرتبهای عالی میکشاند، معرفی میکند. در نهایت، شاعر به ذکر سعد شمس تبریزی و تاثیر او بر خود میپردازد و حس خشنودی و روشنی را در نتیجه این رابطه بیان میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
