

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
دست خود بر سر رنجور بنه که چونی
از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدهست
گستران بر سر او سایه احسان و رضا
این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدهست
لیک زآن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی
مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درد و رنج خود اشاره میکند و از مسیح، نماد رحمت و شفایت، میخواهد که بیاید و او را تسکین دهد. او از گناهان و رنجهایی که تحمل کرده میگوید و به لزوم عفو و کرامت تأکید میکند. شاعر به تصویر کشیدن حس بینهایت نیاز و شوق به وصال میپردازد و میخواهد که با حضور مسیح، کاستیهای خود را جبران کند و بتواند حیات و زندگی را دوباره تجربه کند. در نهایت، به سرنوشت محنتبار انسانها و نیاز به عشق و شفای الهی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
