

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۸
من اگر نالم اگر عذر آرم
پنبه در گوش کند دلدارم
هر جفایی که کند می رسدش
هر جفایی که کند بردارم
گر مرا او به عدم انگارد
ستمش را به کرم انگارم
داروی درد دلم درد وی است
دل به دردش ز چه رو نسپارم
عزت و حرمتم آنگه باشد
که کند عشق عزیزش خوارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشقی عمیق و در عین حال دردناک سخن میگوید. او از موانع و جفاهایی که معشوقش به او میکند میگوید و نشان میدهد که علیرغم این جفاها، نتوانسته خود را از عشق او آزاد کند. در عین حال، درد وجودش را به عنوان دارویی برای خود میداند و عشق را همزمان مایه رذالت و عزت میبیند. شاعر در نهایت، با پذیرش این درد و نادیده گرفتن جفاها، به ابراز عشق و شکرگذاری میپردازد و بر این باور است که در این عشق، ارزش واقعی نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
