

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۹
من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بیخیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینهای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
دم فروبستهام و تن زدهام
دم مده تا عللا برنارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند و بین مستی و هشیاری خود دچار تردید است. او به شکل استعاری بیان میکند که بنده زیبایی معشوق است و از تمامی دنیا و حتی وجود خود بیزار است. در محاورهای با معشوق، به او میگوید که تنها در آتش عشق او میسوزد و به درستی رازش را تنها با او در میان میگذارد. شاعر همچنین به نوعی وابستگی و تقدیم خود به معشوق اشاره میکند و هرگونه هنری در این زندگی را ناشی از عشق او میداند. در نهایت، او خواستار دیدن جهان واقعی و پنهانی است که فراتر از دنیا و عدم است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
