

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بیچون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یوسف خوشنام اشاره میکند و از زیبایی و دلربایی او میگوید که جانش را سبک کرده و به تحرک درآورده است. او از ساربان میخواهد که از مرحله عبور نکند و به خاطر خدا به سمت دیگری برود. شاعر به دنبال یک دگرگونی روحی و عشق الهی است و تأکید میکند که جان واقعی فراتر از جسم مادی است و هیچ فانی نیست. عشق، به عنوان نیرویی مقدس، باعث میشود که فکر و دل به جستوجوی اصل و حقیقت بروند و به رهایی از قید و بندهای دنیوی برسند. در انتها، ناراحتیها و آتشهای دل را به تصویر میکشد و از خواستهاش برای نزدیکی به حقیقت سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
