

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۱
آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم
اندر جمال یوسف گر دستها بریدند
دستی به جان ما بر بنگر چهها بریدیم
رندان و مفلسان را پیداست تا چه باشد
این دلق پاره پاره در پای تو کشیدیم
در عشق جان سپاران مانند ما هزاران
هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم
ماننده ستوران در آب وقت خوردن
چون عکس خویش دیدیم از خویش می رمیدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و عشق میپردازد و از جاذبههای بینظیر معشوق سخن میگوید. او بر این باور است که حتی در سختیها و ناملایمات عشق، زیبایی معشوق چنان است که همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر از رنج و فراق عاشقان دیگر نیز یاد میکند و به ناتوانی انسانها در برابر جلوههای شگفتانگیز عشق اشاره دارد. احساسات عمیق و شورانگیز عشق در این شعر به خوبی نمایان شده و نشان میدهد که تماشای زیباییها حتی موجب فرار از خود و دنیای واقعی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
