

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۳
من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه
کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم
هم آه برنیارم از آه خشم کردم
گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر
از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم
ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان
وز کهربای عالم من کاه خشم کردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات تیره و خشمگین خود سخن میگوید. او به خود به عنوان شخصی گدا و عور اشاره میکند که در برابر زیبایی و لطف یار تسلیم شده و دچار خشم شده است. او همچنین به تضادهای درونی خود اشاره میکند؛ گاهی جذب زیباییها میشود و گاهی هم به واسطهی خشم از آنها دور میشود. در این میان، او همچنان به بازتاب درونیات خود و تاثیر آن بر ارتباطش با معشوق میپردازد. در نهایت، شاعر بر سرکشی وجود خود و ناتوانیاش در تحمل کرامت و جلال الهی تاکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
