

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵
از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرت است که در چادری شدیم
روزی که افکنیم ز جان چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نهایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد
فانی است عمر چادر و ما عمر بیحدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به عشق و معرفت میپردازد و از حسرت و رشک نسبت به زیباییهای دورافتاده سخن میگوید. شاعر به زیباییهای جاودانه اشاره میکند که چادر و ظواهر مادی نمیتوانند آنها را بپوشانند. او نشان میدهد که زیبایی واقعی در ذات عشق است و نه در ظواهر که گذرا و فانیاند. همچنین به حقیقت وجودی خود و دیگران تأکید میکند، جایی که واقعیات فراتر از جهان مادی و ظاهری قرار دارند. مولانا در نهایت به آثار شمس تبریزی اشاره میکند که این اندیشه را تسهیل میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
