

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷
چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
جان دادهام ولیک جهانی خریدهام
رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
دادم قراضه زر و کانی خریدهام
از چشم ترک دوست چه تیری که خوردهام
وز طاق ابروش چه کمانی خریدهام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریدهام
هر چند بیزبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکرلبی و زبانی خریدهام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربیات و احساسات عمیق خود سخن میگوید. او با بیان اینکه چیزهای ارزشمندی را خریداری کرده، به ویژه عشق و معرفت، تأکید بر ارزش درونی انسان دارد. از عشق به دوست خاصی سخن میگوید و نشان میدهد که رغم بیزبانی، احساساتش عمیقتر از کلمات است. شاعر همچنین به تغییر و رشد خود در این مسیر اشاره میکند و در نهایت به اهمیت وجودی و روحانی عشق و ارتباط با دیگران میپردازد. او با اتکا به نمادهایی چون درخت و باغ معرفت نشان میدهد که همه این تجارب عمیقاً درونی و فراتر از ظاهریات هستند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
