

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸
ای گوش من گرفته توی چشم روشنم
باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم
عمری است کز عطای تو من طبل می خورم
در سایه لوای کرم طبل می زنم
می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال
باور نمیکنم عجب ای دوست کاین منم
آری منم ولیک برون رفته از منی
چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم
در تاج خسروان به حقارت نظر کنم
تا شوق روی توست مها طوق گردنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطهٔ عمیق و توامان خود با دوست اشاره میکند. او به تصویر کشیدن حالات درونیاش میپردازد و بیان میکند که چگونه وجود دوستش بر زندگیاش اثرگذار است. شاعر خود را در حالتی چون مرده میبیند که با حضور دوستش تجلی و حیات مییابد. همچنین در تلاش است تا فراق و جدایی از دوست را به تصویر بکشد، و به شکلی آگاهانه از نقصها و محدودیتهای خود و برتریهای دوست سخن میگوید. شعر به نوعی بیانگر عشق و وابستگی عمیق شاعر به دوست است که برای او زندگی و معنا به ارمغان میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
