

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۱
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژدهای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بیمن شویم از خود و ز عشق صد منیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و نورانیت آن اشاره میکند و از مخاطب میخواهد که با چشم دل به زیباییهای عشق بنگرد. او به پروانهای تشبیه میکند که برای عشق میسوزد و ابراز میکند که حتی در خوف عشق، احساس امنیت دارند. شاعر تمایل دارد به شیدایی و حیرت ناشی از عشق، و از تغییرات درونی و روحانی که عشق ایجاد میکند، سخن میگوید. او عشق را همچون آتش شمعی میداند که روشنایی و گرما به زندگی میبخشد و تأکید میکند که در مسیر عشق استقامت دارند. در نهایت، با یادآوری شمس دین تبریزی، بر اهمیت عشق و سوز آن تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
