

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
این دم مست توام رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم
گیرم جام عدم می کشمش جام جام
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
این نفسم دم به دم درده باده عدم
چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به رابطه عمیق بین عاشق و معشوق میپردازد و خواستار فانی شدن در وجود معشوق است. او از جان خود میخواهد که از تن جدا شود تا از دنیای مادی رها گردد و تنها در عشق معشوق بماند. شاعر احساس میکند که با نزدیک شدن به معشوق، تمام وجودش بسوزد و محو او شود. همچنین او به مفهوم عدم اشاره میکند و بیان میدارد که در این حالتی که به عدم میرسد، دیگر اسیر هیچ محدودیتی نیست. پایان شعر به تصرف و تسخیر شدن توسط عشق و جمعکردن تمامی وجود در همان عشق اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
