

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۳
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
ببستهست میان ، لطفِ من به تیمارت
که دیدهای برکاتِ وصال و تیمارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و محبت عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او به اهمیت و ارزش معشوق در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که همواره در فکر و کار اوست. شاعر احساسات خود را با زبانی نمادین و پرمهر بیان میکند و میگوید که هیچ لطفتری را از او دریغ نمیکند. در ادامه، به قدرت و قهر خود نیز اشاره کرده و میگوید که حتی در این حالت نیز سرشار از لطف و محبت است. نهایتاً، او از خاطرات و لحظات شیرین عشق صحبت میکند و برای معشوق خود آرزوهای خوب دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
