

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم
اگر به دست من آید چو خضر آب حیات
ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو چو خارچین گردم
ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیباییهای محبوب خویش مینگرد و در پی یافتن حقیقت عشق است. او از سخن گفتن با دیگران پرهیز میکند و ترجیح میدهد به ذکر معشوق بپردازد. شاعر بیان میکند که به هر شکل ممکن خود را به سمت معشوق سوق میدهد و حتی اگر آب حیات را در دست داشته باشد، آن را در راه وصال محبوب صرف میکند. او از غمهای خود دوری میجوید و در جستجوی نور و حقیقت است. در نهایت، او با شوق و عشق به عبادت میپردازد و معتقد است که واقعیات زندگی به عشق و نیازمندی او به محبوب گره خورده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
