

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۶
بیار باده که دیر است در خمار توام
اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
در این زمان که خمارم مطیع من می باش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام اناالحق شراب منصوری
در این زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخنها و شرطها که ز الست
قرار دادی با من بر آن قرار توام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حضور شمس تبریزی و عشقش به او میپردازد و احساس خمار و مستی خود را بیان میکند. او از می و باده میخواهد تا در این حالت تسلیم عشق شمس شود و اقرار میکند که به رغم شرایطش، همچنان غلامی برای محبت و بزرگواری شمس است. شاعر در عین حال به راز نهفته در عشق و ارتباطش با شمس اشاره میکند و به او یادآوری میکند که چگونه در محبت او غرق شده و در پی آن است که این عشق را پنهان ندارد. در نهایت، او با اشتیاق به شمس فرا میخواند و او را مظهر نور و جمال میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
