

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۷
به غم فرونروم باز سوی یار روم
در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم
به گلشن ابد و سرو پایدار روم
من از شمار بشر نیستم وداع وداع
به نقل و مجلس و سغراق بیشمار روم
نمیشکیبد ماهی ز آب من چه کنم
چو آب سجده کنان سوی جویبار روم
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد
همان بهست که اکنون به اختیار روم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وصال معشوقه خود اشاره میکند و از دوری و فراق رنج میبرد. او از سرشت عشق و احساسات عمیق خود سخن میگوید و با اشاره به بهشت و زیباییهای طبیعی، longing برای وصال را بیان میکند. شاعر بیان میکند که عشق او فراتر از عوالم بشری است و حتی در مصیبتها نیز به سمت محبوب میرود. او همچنان به سرمایه عشق و قدرت آن در زندگی اشاراتی میکند و در نهایت، وجود شمس تبریزی را بهعنوان اولین و والاترین مظهر عشق و حقیقت معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
