

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۸
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
من و تن و دل من سایه شهنشاهم
به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم
نه دلربام توی گر مرا دلی باقی است
نه کهربام توی گر مثل پر کاهم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عمیقترین احساسات و افکارش نسبت به معشوق میپردازد. او ابراز میکند که حتی اگر معشوق او را نخواهد، همچنان در عشقش پایدار خواهد بود و زندگیاش را در پی او ادامه میدهد. شاعر خود را شبیه ماه میداند که در عمق دریا افتاده و تنها در آب میتواند آرام بگیرد. او از تعلقات دنیوی و جاه و مقام میگذرد و عشق به معشوق را بالاترین مقام میشمارد. در انتها، او با عشق و صبر به سوی معشوق حرکت میکند، حتی اگر در زندگی با موانع و مشکلات روبرو شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
