

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۵
فضول گشتهام امروز جنگ میجویم
منوش نکته مستان که یاوه میگویم
تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدم
دلا برو تو ز پیشم تو را نمیجویم
لگن نهاد خیالش به چشمه چشمم
بهانه کرد کز این آب جامه میشویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی
بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب
نه قبطیم که در این نیل موسوی خویم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی سردرگم و آشفته صحبت میکند و از جنگی درونی و فضولی که در خود احساس میکند، میگوید. او از طرفی به دیگران توصیه میکند که از او دور شوند زیرا دیگر به آنها نیازی ندارد. در گفتگویی خیالی با معشوق، به تفاوت میان آب و خون اشاره میکند و نشان میدهد که وجود او به اندازهای به معشوق وابسته است که حتی در مورد شستوشوی جامهای به خونابه اشاره میکند. شاعر به نابرابری عواطف در عشق و تعلق میپردازد و تأکید میکند که احساساتش در دو سو، یکی به سمت معشوق و دیگری از خود او، به شدت متفاوت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
