

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۶
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم
که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که بینظیرم و سلطان بینظیرانم
که رفت در نظر تو که بینظیر نشد
مقام گنج شدهست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی نمیدانم
چو من اسیر توام پس امیر میرانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و اسیری سخن میگوید و به جلال و مقام خود در عشق اشاره میکند. او میخواهد آتش عشق را در دل استوار سازد و بگوید که هر که در برابر او نمیایستد، او را نابود خواهد کرد. شاعر به وضعیت خود به عنوان یک فقیر و اسیر عشق اشاره میکند و بیان میکند که در محبت الهی، سلطنت و ملوکیت واقعی را برمیسازد. همچنین، او به این نکته میپردازد که در بیخبری از خود و مقام واقعیاش به عنوان دلداده عشق، قرار دارد و فقط در عشق و فنا باید زندگی کند. در نهایت، شاعر به پختگی عشق خود و جدایی از دنیای مادی میپردازد و نسبت به قدرت و زیبایی عشق انسانی و الهی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
