

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۶
تا به جان مست عشق آن یارم
سردهٔ بادههای انوارم
هر دمی گر نه جان نو دهدم
ای دل از جان خویش بیزارم
گرد آن مه چو چرخ میگردم
پس دگر چیست در زمین کارم
بر سر کارگاه خوبی بود
سوزنش کردهست چون تارم
سوزنم چنگ شد از او در تار
تا به آواز زیر میزارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شوق دیدار یار اشاره میکند و از مستی ناشی از این عشق میگوید. او از جان خویش برای وصال محبوب سرشار است و به گرد او میچرخد، دلتنگی و اشتیاقی بیپایان را تجربه میکند. شاعر در کارگاه دنیا به دنبال معنای حقیقی و رفع حجاب غفلت است، و میخواهد از خواب غفلت بیدار شود. در انتها، او سعی دارد با رسیدن به شمس تبریزی، درمانی برای رنجهای روحیاش بیابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
