

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۷
همتم شد بلند و تدبیرم
جز به پیش تو من نمیمیرم
تو دهانم گرفتهای که خموش
تو دهان گیر و من جهان گیرم
زان ز عالم ربودهام حلقه
که به دست توست زنجیرم
پیر ما را ز سر جوان کردهست
لاجرم هم جوان و هم پیرم
چون گشاد من از کمان تو است
راست رو خصم دوز چون تیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به الهامی که از وجود محبوبش میگیرد و تأثیر عمیق او بر زندگیاش اشاره میکند. او با بیان اینکه همت و تدبیرش تنها در سایه محبوب تحقق مییابد، نشان میدهد که عشق به او، زندگی را برایش معنا میبخشد. شاعر از تجربیات عاشقانهاش سخن میگوید و از پیوند عمیق میان خود و محبوب، به عنوان یک اتفاق طبیعی و اجتنابناپذیر یاد میکند. او همچنین به نفاق و دورویی اشاره کرده و میگوید عشق واقعی تنها با دیدن محبوب ممکن است. در پایان، احساس سردرگمی را از تأخیر در وصال با محبوب بیان میکند و از قصد خود برای تسلیم کامل در برابر محبت او میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
