

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۹
ای دل صافی دم ثابت قدم
جئت لکی تنذر خیر الامم
سر ننهی جز به اشارات دل
بر ورق عشق ازل چون قلم
از طرب باد تو و داد تو
رقص کنانیم چو شقه علم
رقص کنان خواجه کجا می روی
سوی گشایشگه عرصه عدم
خواجه کدامین عدم است این بگو
گوش قدم داند حرف قدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال دل و عشق میپردازد. او دل را به عنوان موجودی صافی و ثابت قدم معرفی کرده و از آن میخواهد تنها به اشارات عشق گوش بسپارد. عشق را غریبی میداند که زبانش برای همگان قابل فهم نیست و از شنونده دعوت میکند تا به داستانی توجه کند که از دل برآمده است. شاعر از نمادهایی چون یوسف و چاه، باغ ارم، و شب و روز برای توصیف حالات و تحولات زندگی و عشق بهره میبرد و به این نتیجه میرسد که عشق میتواند از تاریکیها به روشنی و خوشی برسد و هر آنچه بر خلاف آن به نظر میرسد، میتواند به خیر و برکت تبدیل شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
