

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۲
چند گهی فاتحهخوانت کنم
از پس آن شاهِ جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بگلر لشکرگه جانت کنم
آنچ محال است تصور، دهم
وجه محالیش بیانت کنم
ره دهمت تا به اصول اصول
راه چه باشد که چنانت کنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطهای عمیق و محبتآمیز با معشوق اشاره میکند و از امید به جوانسازی و تجدید حیات روحی صحبت میکند. او به این نکته تأکید میکند که حتی در غمها، معشوق باید نگران نباشد و امید داشته باشد. شاعر نشان میدهد که میتواند معجزاتی را به انجام برساند و معشوق را به اصول اصلی زندگی هدایت کند. همچنین با اشاره به مسافتی روحانی تا معشوق، او وعده میدهد که در زمانهای پر از چالش و مشکلات، او را راهنمایی خواهد کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
