

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
چون میروی بیمن مرو ای جانِ جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعلهیِ تابانِ من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من وی رویِ تو ایمانِ من
بیپا و سر کردی مرا بیخوابوخور کردی مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعری در این غزل به معشوقی اشاره میکند که به طور عمیقی در جان و وجود او نفوذ کرده است. احساسات عاشقانه و درد جدایی را بیان میکند و از معشوق میخواهد که بدون او نرود و همیشه در کنار او بماند. او از عشق به عنوان دینی یاد میکند که وجودش را شکل میدهد و معشوق را مظهر زیبایی و آرامش میداند. در این شعر، همزمانی عشق و وجود را توصیف میکند و به عمق ارتباط بین خود و معشوق اشاره دارد، بهگونهای که جدایی را غیر ممکن میداند. همچنین، با استفاده از استعارههای غنی و تصاویری زیبا، ماهیت عشق و اهمیت معشوق را در زندگی خود بازگو میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
