

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۶
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی
اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
ای فتنهها انگیخته بر خلق آتش ریخته
وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو
در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف حال و هوای درد و شقاق دل میپردازد. محبوب شاعر، در باغی میچرخد و زیباییهای دیگران را نادیده میگیرد، در حالی که او ارزش واقعی محبت و لطافت را نمیداند. شاعر از وضعیت دل خود گلایهمند است و میگوید که بدون حضور محبوب، روح او مرده شده است. او تأکید میکند که جان و حقیقت در سایه عشق حقیقی پنهان است و تنها با شناخت صحیح از خود و دیگری میتوان به درک عمیقتری رسید. در نهایت، شاعر از سرنوشت و درک نازکدلانهی انسان در مواجهه با حقیقت سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
