

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر، آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او میکرد روزی گفت و گو
میگفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران، ای ساقی خمار من
خندید و میگفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین میکرد سر، کای مست و ای هشیار من
