

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر، آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او میکرد روزی گفت و گو
میگفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دل خود صحبت میکند و از احوالات عاطفیاش میگوید. او از دلدارش شکایت میکند و از ترس و نگرانیهایش میگوید. دلش در اشک و خون است و به یاد گفتوگوهای گذشتهاش با یار میافتد که او به او توصیه کرده بود از اندیشیدن درباره گلزار خودداری کند. شاعر در نهایت، خویشتن را در دام عشق یار احساس میکند و خواستار آن است که یار را به هر قیمتی در کنار خود داشته باشد و در این راه آماده است تا خود را فراموش کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
