

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
میشد روان بر آسمان همچون روان مصطفا
خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان
گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر هوا صد ره پدید آید تو را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دیدن یار، به زیبایی و شور آن لحظه اشاره میکند و یار را به عنوان محوری برای همه چیز معرفی میکند. او تصویری از یار را چون خورشید وصف میکند که آسمان را روشن کرده و بر روی زمین نیز تأثیر میگذارد. در ادامه، شاعر از یار میخواهد که نردبانی نشانش دهد تا به آسمان برود، ولی یار به او میگوید که باید سرش را پایین بیاورد و از خود آغاز کند. به این ترتیب، شاعر متوجه میشود که با شکستن نفس و خودخواهی، میتواند به بلندیهای معنوی برسد و به آسمان پرواز کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
