

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۳
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
چشم و دماغ از عشق تو بیخواب و خور پرورده شد
چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بیدهن
ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث
هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بیمرد و زن
هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر
با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من
حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوقش میپردازد و او را چون شمعی در جهان میداند که زندگی را روشن میکند. چشم و ذهن او تحت تأثیر این عشق دچار بیخوابی و شوق شدهاند، و او در وصف زیباییهای معشوق به مقایسه با گل و سرو میپردازد. در این مسیر، شاعر به صورتی تازه و شگفتانگیز از عشق اشاره میکند که در هر لحظه به وجود میآید، و بر آفرینش زیبایی به مراتب بالاتر از دیگر مخلوقات تأکید دارد. او همچنین به حیرت و شگفتی در برابر نقش و زیبایی معشوقش اشاره میکند و با دعوت به احساس شوق و عشق، از دیگران میخواهد تا در این عشق غرق شوند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
