

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۰
من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
این دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان
خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کند
دزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد
تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد
در خدمت آن دزد بین تو شحنگان بیکران
آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمدهست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف دزد و دزدی میپردازد که در حقیقت عشق و حقیقت عشق الهی است. شاعر عشق را به عنوان سلطانی میبیند که دلها را میدزدد و در این فرآیند نه تنها شکوه و زیبایی را به دلتنگیها میآورد، بلکه آگاهی و درک عمیق به وجود میآورد. عشق همان دزد چابکی است که از زبان شاعر نیز میدزدد و در این بازی، وضعیت انسانی را به چالش میکشد. شاعر به سادگی میگوید که در حضور عشق، هیچ کس نمیتواند از این دزدی امن باشد و همه باید برای درک این عشق به جستوجو بپردازند. در نهایت، او با اشاره به شمس تبریزی به وجود عشق عمیق و نامشخصی در بشر اشاره میکند که همانند پرندهای افسانهای در سفر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
