

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۳
سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او
تشنهتر است هر زمان ماهی آب خواه من
درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من
چند شود زمین وحل از قطرات اشک من
چند شود فلک سیه از غم و دود آه من
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید و به نمایش حال و هوای درونی خود میپردازد. او به شدت تشنهٔ وصال و محبت معشوق است و با بیان درد و رنج دل، از غمهای ناشی از فاصلهٔ آن دو سخن میگوید. در ذهن او، عشق مانند دریایی است که او را به سوی خود میکشد و از تمام غمها و مصائبش میکاهد. شاعر به طور مداوم در تلاش است تا با بیان احساساتش، خود را از این وضعیت نجات دهد و به معشوق نزدیکتر شود. در نهایت، او بر اهمیت عشق و بینیازی از عقل و دانش تأکید میکند و عشق را همچون نور و روشنایی در زندگی خود میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
