

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و دلبستگیاش به معشوق میپردازد و از حال درونیاش در مواجهه با جفا و سختیها سخن میگوید. او با وجود آتش درونش، از بودن در سایهی معشوق خوشحال است و عشق را تسکینی برای غمها میداند. در گفتگو با خیال محبوب، از دوری و جدایی میگوید و میفهمد که عشق او همچون دارویی است که برایش نعمت محسوب میشود. در نهایت، شاعر به نبود خود در دنیا اشاره میکند و به تحول جانیاش میاندیشد، در حالی که عقلش از شدت عشق و شیداییاش غافل مانده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
