

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷
دوش چه خوردهای دلا؟ راست بگو نهان مکن
چون خَمُشان بیگنه، روی بر آسمان مکن
بادهٔ خاص خوردهای، نُقل خلاص خوردهای
بوی شراب میزند، خربزه در دهان مکن
روزِ اَلَسْت، جان تو، خورد میی ز خوان تو
خواجهٔ لامکان تویی، بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم، مستِ مَیِ وفاستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حالتی عرفانی و عشق الهی میپردازد. او از دل خود در میگوید که به شراب عشق و حالاتی نظیر آن دلبسته است و از معشوق میخواهد که راز دلش را فاش کند. او از ناپایداری جهان و وابستگیاش به معشوق سخن میگوید و تأکید دارد که نباید به دنیای فانی دل بست. در این میان، نشانههایی از تسلیم و وفاداری به عشق و معشوق به چشم میخورد و شاعر از غفلت و بیتوجهی به جاذبههای دنیوی پرهیز میکند. غزل به گونهای بیان میکند که باده عشق درون را باید درک کرد و از عوالم ظاهری دوری گزید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
