

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۹
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من
نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من
شعله سینه منی کم مکن از شرار من
یار من و حریف من خوب من و لطیف من
چست من و ظریف من باغ من و بهار من
ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو
ذره آفتاب تو این دل بیقرار من
لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم
کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عاشقی و نزدیکی به معشوق اشاره میکند و از معشوق میخواهد که همواره در کنار او باشد. او عشق و معشوق را نور چشم و آتشی در سینه خود توصیف کرده و از او میخواهد که درد دل او را برطرف کند. شاعر در این ارتباط عاشقانه، او را مانند باغ و بهار و مایه حیات خود معرفی کرده و از خواص عشق و تاثیر آن بر دل و جانش سخن میگوید. در نهایت، او به قدرت عشق و فسون آن اشاره دارد و میخواهد تا معشوق او را از غمها و سردی زندگی نجات دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
