

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۵
گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
ای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من
هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهد
بر کف همچو بحر نه بلبله عقار من
گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کن
چونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من
بند من است مشتبه باز گشا گره گره
تا که برهنهتر شود خفیه و آشکار من
ترک حیا و شرم کن پشت مراد گرم کن
پشت من و پناه من خویش من و تبار من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جذبهٔ باده و میپردازد و از ساقی میخواهد که او را به عشق و مستی هدایت کند. او با ابراز احساساتی عاشقانه، از ساقی میخواهد که باده را به او بدهد تا جانش آزاد شود و به سادگی به شادی و نشاط دست یابد. احساسات او از بندگی و وابستگی به باده و ساقی است و میخواهد که از حجابها و ترسهای اجتماعی آزاد شود. شاعر به تأثیر عمیق باده بر روح و جسم انسان اشاره میکند و از خلوص و معنای واقعی عشق و مستی سخن میگوید. درنهایت، او خواستار ارتباط عمیقتر و نزدیکتر با معشوق و باده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
