

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۲
چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید
نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن
چه باشد سنگ بیقیمت چو خورشید اندر او تابد
که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن
چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد
چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن
یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف رابطهی بین خود و حقیقت وجود میپردازد. او به تأمل در وجود خود و تحولی که در مواجهه با نور حقیقت (نماد آفتاب) رخ میدهد، میپردازد و بیان میکند که در نور حقیقت، شب و تاریکی وجود ندارد. همچنین، او به تمثیلهایی از ارزشهای ذاتی و فراموششدگی انسان اشاره میکند و به این نکته میرسد که حقیقت اصلی حکومت میکند و هر چیزی که بر روی آن نور میافتد، تغییر میکند. شاعر در نهایت به مسئلهی نفس و هویتی میپردازد که در پی درک حقیقت و مظهریت آن ایجاد میشود و بر اهمیت ترک حرص و دنیاگرایی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
