

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸
دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان
زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر
ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان
هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید
زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان
هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته
هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان
گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او
وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به بیان مفهوم "ذوق" و نقش آن در وجود انسان و هستی میپردازد. مولانا تأکید میکند که تنها با ذوق است که میتوان به عمق هستی دست یافت و از جذبههای مادی رهایی یابد. او اشاره میکند که هر حسی باید به حس عمیقتری متصل شود و هر عقلی باید به معنای حقیقی خود پی ببرد. در این راستا، ذوقی که از خلق ناشی میشود، جسم را به وجود میآورد، اما ذوقی که از حق نشأت میگیرد، روح و جان را میسازد. نویسنده در نهایت به این نتیجه میرسد که انسان باید در پی تجربه واقعی و درک عمیق از عشق و وجود باشد، و علاوه بر آن، از سرزنشها و موانع گلایه نکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
