

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰
ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری
مانند سر بریان گشته که منم خندان
من صوفی باصوفم من آمر معروفم
چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
معذوری خود دیده در خویش ترنجیده
عذر دگران خواهد از باب هنرمندان
بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن
وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مبارزه با نفس انسانی میپردازد و نکوهش میکند که نفس همچون سگی که دندان بر میزند، به انسان آزار میزند. او به رنجهایی که از کبر دیگران میبیند اشاره میکند و خود را از آن رنجها خندان میداند. همچنین بر دوگانگی افراد اشاره میکند که در ظاهر در بین مردم عذر و تقصیر میجویند، در حالی که خود گرفتار محدودیتها و بندیهای درونی هستند. در نهایت، شاعر دعوت به رهایی از این قید و بندها میکند و اهمیت و مقام شمس تبریز را به عنوان منبعی از نور و حقیقت میستاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
