

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱
دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان
گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من
ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان
در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه
هر ذره در این سودا گشتهست چو دل گردان
خاصیت من این است هر جا که روم اینم
چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان
گویند که هر کی هست در گور اسیر آید
در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل درباره عشق حقیقی و پیوند آن با وجود انسانی میپردازد. او میگوید که هیچ چیز در این دنیا و آخرت بهتر از عشق به حق نیست و توبه از عشق و وابستگی به دنیا بیفایده است. سوی دیگر، او به ذات خود اشاره میکند که در هر جایی که برود، در اصل همان عشق را با خود دارد. همچنین، او از تاریکی درون و محدودیتهای آن میگوید و بر این باور است که زندگی و شادابی حقیقی در آغوش عشق و سادگی اولیه به دست میآید. در نهایت، شاعر از ترس خود از گمراهی و سرگردانی مقلدان میگوید و بر اهمیت درک حقیقی این مفاهیم تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
